| رنگ خانه |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
\پوستینی کهنه داری
یادگاری از نیاکانت
ای ز من بهتر . گرامی تر
یادگاران کهن را دوست می دارم.
ای که آن جا ها دلت تنگ است
منم اینجا دلم اندازه یک ابر می گیرد
به هنگامی که بارانی نمی بارد
به هنگامی که از یاران روزان و شبانم
به جز یادی و اندک یادگارانی
در دلم چیزی دگر بر جا نمی ماند.
| لینک |
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
هر چه یاد و یادگارم بود
ریخته ست
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟
دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز اینده
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگی از اشک و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
هرگز و هرگز
بربیابان غریب من
منگر و منگر
سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندوهان ماند سرود من
«مهدی اخوان ثالث»
| لینک |
باور کنید اصلاو ابدا تقصیر من نیست. خیلی خیلی سعی کرده ام. هر کاری که فکرش را بکنید یا نکنید انجام داده ام.فکر و ذکرم شده است این که یک طوری «خودم را در گلیمم جا بدهم».شغل دایمم شده است: خود جا کنی در گلیم.همین چند روز پیش ها حتی ناخن گنده شست پایم را هم گرفته ام.شاخهایم را تراشیدم.دمم را کوتاه کردم.موهایم را از ته ته زده ام.شکمم را کوچک کوچک کرده ام .خودم را هر طوری که به کله ام خطور می کرد جمع و جور کرده ام.حتی چندین بار سعی کرده ام با کمک آب جوش یک جوری این گلیم را دراز کنم .نامرد عجب جنسی هم دارد.استخوان هایم دارد خرد می شود .کله ام به تنم چسبیده است.. اما باز هم نمی شود که نمی شود.
حالا فکر می کنم اصلا چرا گلیم اینجانب با این دست و پای دراز و چند تا شاخ و دم اضافه این همه کوچک است هان؟
چطور است یک مقدار گلیم ببافم و به این یکی که خیلی خیلی اصرار و ابرام دارید که همانا گلیم من است اضافه کنم .مخصوصا یک تکه دراز برای این دمم .
حالا می گویم اگر یک مقدار از این بنده حقیر از این جناب گلیم بیرون بماند دنیا کون فیکون می شود؟
اصلا ببینم شما ها هیچ کار دیگه ای به جز پاییدن من و این گلیم کوفتی توی این دنیا ندارید؟؟؟؟؟
| لینک |
امروز ۴ اردیبهشت است.فکرش را که بکنی یک روزی است مثل همه روز های خدا .دلم سرشار می شود.سه سال گذشته است و من هنوز فکر می کنم به صدای دستی که به در می خورد.به صدایی که اشناست و می گوید:« آلپا» گاهی وقت ها هم «آلپی» و بعضی وقت های دیگر هم «آلپو»...چه فرقی می کند : «آلپا؛ آلپی؛ آلپو؛ عنکبوت؛ کله پوک یا دوالپا....مهم صدایی است که اشناست.
خاطرات در ذهنم می چرخند...خانه بلوک ۱۳ ...خانه ای بدون هیچ اسباب و وسایل. چقدر دعوا شدیم و چقدر خندیدیم.(باور کن هنوز هم قند توی دلم اب می شود)-موزه هنر های معاصر و اینکه آخرش هم بعد از ۱۰ بار رفتن به موزه من تمام کار های «پیتر ارمان» را درست و حسابی ندیدم...
تو را به جای همه روزگارانی که نشناخته ام دوست می دارم.
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود؛برای خاطر نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم.
------
ما دو دستادست؛ همه جا خود را در خانه خویش می انگاریم
زیر درخت مهربان ؛زیر آسمان سیاه
زیر تمامی بام ها؛ کنار اتش
در کوچه تهی در زل آفتاب
در چشمان مبهم جمعیت
کنار دیوانگان و فرزانگان
میان کودکان و کلانسالان
عشق را نکته پوشیده ای نیست
مااشکاری مطلقیم
عاشقان خود را در خانه ما می انگارند.
| لینک |
برای تو خوشحالم. برای چوب جادویی عشق؛ با دینگ دینگ آواز موسیقی آن که برایت به صدا در آمده است.
می توانی با صدایش بروی آن بالا بالا ها ؛ پایین پایین ها ؛آن دور دور ها -هر کجا که باشد....چه فرقی می کند؟ کاسه آب همه عاشق های دنیا پشت سر توست.گیریم که ندیده باشییشان.کاسه آب پشت سر آدم امید است.اشتیاق دل هایی است که تو در آن ها جا خوش کرده ای...گیریم که حتی نشناسییشان.
برای تو خوشحالم و صدای جادویی چوب طلایی ؛نقره ای ؛ قرمز یا هر رنگ دیگر عشق دلتنگی های خودم را هم از یادم می برد.
خوب است بروی در خیابانها؛ کوچه ها؛مغازه ها و دکه ها.مثل دیوانه ها؛ کولی ها و ولگرد ها.شاید یک جوراب قرمز خریدی ...یا یک دامن سفید با گل های ریز.چه فرقی می کند؟
موسیقی تو را با خودش می برد و حواست همه دنیا را می بلعد.تمام آن را آغوش می گیری و آن هم به تمامی تو را.
برای تو خوشحالم.
| لینک |
این نوشته رو ۲۱ آبان ۸۵ -بعد از چندین وقت طولانی که دانشگاه نرفته بودم- توی خود دانشگاه نوشتم:
دانشکده هنر های زیبا؛ انگار بعد از چندین سال. سرم که از زیر سر در دانشگاه رد می شود؛ موج عجیبی از احساس میاید.ضربان قلب و انبوهی از بوهای گوناگون...بوی خاطره ...بوی عشق.
رنگ خاکستری دیوار ها و سنگ هاو امان از این نیمکت ها و پله های سنگی...انگار کن که از اینها بخار خاطره بلند می شود...خاطره های چندین و چند ساله...بیشتر از خاطره های من و خاطره های تک تک ما.
آدمها همه غریبه اند.احساس عجیبیست در جایی که همیشه عادت داشته ای راه که می روی سلام بدهی و جواب بگیری.انگار همه چیز در یک قاب عکس قدیمی دست نخورده باشد الا آدم هایش.
فکر می کنم باید تمام سنگ سنگ اینجا را ثبت کنم.انگار که در هر سنگی؛ یک لحظه؛یک خنده یک گریه یک خاطره جا مانده باشد.باید همه را جمع کنم.خرده ریز هایش را هم.ده سال پیش اولین بار قدم هایم را روی همین سنگ های پر خاطره دیگران گذاشته ام و حالا فکر می کنم که با این سنگ ها به هم ساییده شده ایم . بوی اینجا آدم را می برد به هزار جای دیگر...بوی اینجا آدم را دیوانه می کند...دلیلی ندارد اما بغض راه گلویم را بسته است.چند تار موی سفید و چند چین کم عمق روی پیشانی ..همین.
کم کم حالت رخوت آشنایی به من دست می دهد.رخوتی که مغز را از کار می اندازد و فقط دست ها و چشم ها کار می کنند.رخوتی که آدم را مجبور می کند ساعت ها روی همین نیمکت ها و پله ها ؛گیج و منگ و تنها بنشیند و نرود خانه.رخوتی که آهسته آهسته روز را به شب می رساند.
می فهمم که از آدمها خیلی بیشتر از اشیا کنده شده ام.عجیب است.خوب می دانم که خیلی عجیب است.اشیا مرموز و آرام در درون آدم جای می گیرند.مثل بوها ؛ رنگ ها و صداها.آدمها اما یکباره هجوم می آورندو حالا فکر می کنم که تحمل این تهاجم را ندارم.دوست دارم آرام آرام از کنارشان عبور کنم و از دور رنگ وبوی انها را در جایی در خودم نگه دارم.
عجیب احساس تنهایی می کنم.
| لینک |
«گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند..بر پا و استوار ..هرگز هرگز.»
گفتی دیگه! مگه نگفتی
اگر یک دروغ -حماقت یا وقاحتی بیش از اندازه بزرگ باشد؛آدم ها ناخود آگاه اون رو باور می کنند. چون قبول اینکه دروغی به این بزرگی گفته می شه یا حماقت و وقاحتی در این اندازه انجام میشه ؛سخت تر از اینه که اون رو قبول کنند.
امروز تلویزیون داشت محاکمه گلسرخی رو در سال ۱۳۵۲ نشون می داد.
همین!
| لینک |
۱-
(می دانم که دلش سخت گرفته است) می گویم:
- خوبی؟ چه خبر؟
(می داند که می دانم دلش سخت گرفته است) می گوید:
-بد نیستم؟ تو چه خبر؟
دانستن خیلی لازم است اما گاهی وقت ها اصلا و ابداکافی نیست.دانستن آدمیزاد گاهی وقت ها به درد عمه پدر بزرگش هم نمی خورد....
----------۲
مایع ماکارانی را آرام آرام لای رشته های آن می ریزم...با خودم فکر می کنم حالا در همین لحظه یک زن بچه اش را به دنیا می آورد .یک جایی در این دنیا پدری که نمی شناسمش می میرد. بچه ای برای اولین بار کلمه ای را بر زبان می آورد. کسی در خواب است . مردی زنی را می بوسد.....و برای هر کسی همین لحظه واقعیت کل زندگیش است. واقعیتی که برای دیگران اصلا وجود خارجی ندارد.....
و هیچکس نمی داند وقتی که من آرام آرام مایع ماکارانی را لا بلای رشته هایش می ریزم.به چه چیز هایی فکر می کنم.ذهنم تا کجا می رود و باز می گردد....هیچکس هرگز نمی فهمد....
| لینک |

